چهارشنبه ۲۸ اکتبر ۲۰۰۹

امشب شبه آخره که مزاحم دلت میشم!

وقتی داشتم بهت می گفتم دلم می خواد همين جوری که الانيم بميرم
جدی می گفتم
جدی ِجدی
خوب راستش اينه که اين روزها ديگه حسابی خسته م
خسته تر از اونی که واسه خودم خيال پردازی کنم و رويا ببافم فقط همين که تو باشی کافيمه
همين که خيالم راحت باشه که الان هستی، بسمه
دوست دارم بميرم
بدون اين که نگران هيچ بَعدنی باشم
نگران تمام بَعدن های لعنتی ای که ممکنه هر لحظه نازل بشن و تو رو از من بگيرن...
یک کلاغ تنها!
توی یک کوچه‌ی باریک، روی یه درخت بی‌جون
یه کلاغ دل شکسته، یه کلاغ پیر و خسته
تو صداش غم فراوون، تو چشاش ابر بهارون
سر یه شاخه نشسته
نه صدایی واسه آواز نه لبایی واسه خوندن
نه امیدی واسه پرواز نه خیالی واسه موندن
تا جوون بوده و بوده واسه یه قار قار ساده
همیشه آوار سنگ و لعنت آدما بوده
***
اون زمونها که کوچیک بود یه کلاغ خشک و رنجور
می‌دونست که آدما هم عاشق قناریها اند
سعی می‌کرد زیاد نخونه
توی عمر سوت و کورش عاشق هیچکی نمونه
آخه اون پرهاش سیاهه، صداش هم خیلی بیراهه
کسی هم اینجور تو دنیا نمیشه دوسش بداره
همیشه عاشق این بود یکی هم عاشق اون بود
ولی این خیال واهی توی رؤیاهای اون بود
***
تا که یک روز یه پرستو با همه ناز و کرشمه
دل اونو اسیر کرد، شد تموم سرنوشتش
همه روزها به امیدش، به امید نازنینش
پا می‌شد زندگی می‌کرد
واسه اون هر جور که می‌بود
آب و دون مهیا می‌کرد
***
همه‌ی بهار اون سال کلاغه فکری نمی‌کرد
چه شبا گرسنه می‌خوابید … ولی بهش اثر نمی‌کرد
آخه اون کلی اسیر بود، اسیر عشق پرستو
اسیر عشق عزیزش، عاشق دلبری اون
***
برگای زرد خزونی، کم و کم آفتابی می‌شد
آسمون به رنگ تیره‌، ابر اون بارونی می‌شد
ولی باز کلاغ ساده به امید عشق نازش
روزها رو به یاد اون بود‌، شبها هم خیال خوابش
چه خبر از این خزون داشت؟پاییز بی‌برگ نامرد
که کلاغ قصه‌ها رو اسیر تنهایی می‌کرد
این خزون همون خزون بود که می‌تونست همه‌ی عمر
پرهای اونو ببنده لباشو از شوق آواز …
که تا آخرعمردرازش دیگه هیچ روزی نخنده
***
اتفاقی که نباید واسه قارقاری می‌افتاد‌
،افتاد و یه روز ابری، پرستو حرف سفر زد
با همین اشاره‌ی اون کلاغه نفس نفس زد
***
یه روز صبح خزون بود، کلاغه یارش رو می‌خواست
رفت که تا اونو ببینه، آخه دلدارش رو می‌خواست
مثل هر روز بهاری واسه اون یه شاخه گل کند
گل سرخ رو رو سرش زدتا واسه یارش بخونه
تا شاید عمری پرستوپیش عاشقش بمونه
ولی اون روز توی لونه، توی اون غربت خونه
نه پرستو بود نه حرفاش
فقط از اون همه یادش مونده بود یک سبد سبز،
با همه برگها و گلهاش کلاغه باور نمی‌کرد،
که اونم گذاشته رفته فکر نمی‌کرد که پرستو
با همه خاطره‌هاشون
توی اون هوای ابری واقعا رفته که رفته
***
روزها می‌رفتند به سختی واسه اون زاغک تنها
که هنوز رؤیاها می‌دید از پرستو توی شبها
از طلوع صبح زمستون، توی اون سرمای لرزون
سرشو تو برفا می‌کرد، تا نبینه سرنوشتش، چشمای همیشه گریون
***
حالا هم بعد یه چند سال که بهارا دونه دونه
می‌آن و خزونی می‌شن هنوزم با یاد اونه
روی یه شاخه‌ی تنها، یه کلاغ پیر و خسته،
یه کلاغ دل شکسته واسه اون آواز می‌خونه
می‌دونه حالا پرستو با یکی بهتر از اونه
کلاغه فکری نداره از زمونه غم نداره
نمی‌گه پرهام سیاهه، نمی‌گه صدام بیراهه
نمی‌گه غم تو وجودم زده عمری آشیانه
توی یه کوچه‌ی تاریک، روی یه درخت بی‌جون،
با خودش آواز می‌خونه می‌گه اینها واسه‌ی من
حاصل عشق دروغه…آخه کی تا آخر عمرعاشق کلاغ می‌مونه؟!
<< آوا مراقب خودت قلب مهربون و عشق پاکت باش فرصت نیست از امیرحسین هم بخوام هواتو داشته باشه میدونم که داره
برام دعا کنید هیچوقت فراموشتون نمیکنم هیچوقت ...آوا منو ببخش خیلی اذیتت کردم تا ابد می پرستمت :'(
در پناه خدا بهترینم

شنبه ۲۴ اکتبر ۲۰۰۹

سرخ می خواهمت

سرخ می خواهمت به وقت ِ خفتن خورشید
با تو ام دخترک
سلام
می بینی این روزها چه پر حرف و خسته ام ؟! از این همه کلمه و نامه های بی نشون چیزی هم به دستت می رسه ؟ کاش می فهمیدم که تو اصلا معنی حرف های من را می فهمی ؟! حس می کنی ؟ تا به حال جای من بودی ؟ توی یه دنیای پر از غلط...یه دنیا که چپ و راستش هردو خلاصه می شه توی یک کلمه ؛ خودخواهی
تا به حال گذرت به دنیای من افتاده ؟ شده که هرچی میری هی تنه ات بخوره به تنه ادمهای دروغگو...خائن...هرزه و خودفروش وغیر قابل اطمینان
برات اتفاق افتاده که تمام عمرت ٬ ادمهایی را دوست داشته باشی ٬ که یهو تنهات بذارن...تو را بفروشن به حرف مردم...به ابرو....می دانی چی می گم؟ درد داره این لعنتی....اینکه فروخته بشی درد داره
شده که یه لحظه دستت را بذاری زیر چونه ت...یه چینی به لبات بدی..ابروی راستت را بدی بالا و فکر کنی...هی!!! چرا باید یه ادم ٬ یه جایی بین بیست و دو و بیست و سه سالگی ٬‌اینقدر از زندگی سیر باشه ؟! چرا یه ادم توی این سن دلش میخواد فرار کنه...بی خبر ٬ بره یه جایی که هیچ اشنایی نباشه غیر تو...با یه اسم و رسم جدید....نه دوستی از قدیم ٬ نه خانواده ای...انگار که همین الان از زیر بوته سر در اوورده
شده ؟!؟
هیچ وقت جای من بودی ؟ جای یه دختری که دلش از همه گرفته ...از همه ادم هایی که مرهم نیستند و هی تند تند بهت زخم می زنن...حتی نزدیکترینشون !؟..جای یه دختری که دلش می خواد داد بزنه ؛ دست از سرم بردارین . از زندگی من برید بیرون...ولم کنین
تا به حال این همه خسته بودی آوا؟ اینقدر که دلت بخواد چشمات را ببندی و دیگه بازشون نکنی ؟
برات پیش امده که اینقدر غریبه باشی با ادمای دور و برت که فکر کنی ٬نکنه من از اینا نیستم ؟
من این روزها به رفتن فکر میکنم...به جایی که نه خاطره ای ازش داری و نه شناختی...یه جایی که که اگر سلامی شنیدی ٬‌خیالت راحت باشه که این ادم اشنا نیست...من به رفتن فکر میکنم . بی نشان و ادرس و ردپا....دلم میخواد توی چشم ادمای دورو برم ٬ مرده باشم . همونطوری که انها توی چشمای من مردن...تک تکشون
حالا آوای من ٬ به من بگو حرفهام را می فهمی ؟ لمس می کنی ؟ دنیای من سرده...پر از ادمهایی که خواسته و ناخواسته ٬‌بهت زخم میزنن... دنیای من که مفتش گرونه...دنیای تو خیلی بزرگه به بزرگی نگاه مهربون و دستای گرمت


ساعت های زیادی گذشته اند و
رفته ام
یک قدم مانده به مقصد
تمام راه رفته را به ثانیه ای
برمیگردم
انگار
مقصدم جای دیگری ست
همیشه

سه‌شنبه ۲۹ سپتامبر ۲۰۰۹

چند سال از امشب بگذره ؟!










سلام آوای مهربانم،


چوب خط روز های بی تو بودن که پر شد، نامه اي برايت نوشتم،نامه اي برای تو و برای اين عکس ميان قاب و برای اين تپش کهنه در سينه.
نامه ام را ميسپارم به دست باد .ببرد آنسوی تمام اين ديوار ها ،اين جاده ها ،اين روز ها ...اصلاً ببرد ،آن سوی تمام نمی دانم هايی که دستانم را و دستانت را از هم جدا کرده اند... باد می داند،خوب می داند،يادت نيست مگر؟ خودش بود که آن روز لحظه اي قبل از غروب, باد بادکم را از بندش رها کرد و به دست آشفته موهايت سپرد.
حالا که گفتم يادم آمد،بايد روی پاکت بنويسم :
''برسد به دست دختری که باد موهايش را شانه ميزند.''
آخر خانه ات را که نميدانم،روزی در پی بادبادکی دوان بودم که تلاقی نگاهت راه بر پاهای برهنه ام بست. اصلا مينويسم: ''برسد به دست همان نگاه''...همان نگاهی که آيينه اميدم بود و نويد فردا هايی روشن، فردا يی که تلاقی آرزوهايمان بود،و کور سوی فانوسی در مسير اين راه تاريک . فردا ... فردا... فردايی که هنوز در راه است!
امّا نه،اين دو خط نامه که جای اين حرف ها نيست، همين لبخند پشت قاب عکس هم با من قهر ميکند،اگر دوباره قصه دلتنگی از نو تازه کنم.بگذار اصلاً از ميهمانيم بگويم: جای تو خالی ،چند وقت پيش بود که تکرار اين روز های بی خاطره را جشن گرفتم؛ مهمانی که نبود, من بودم و قاب عکس تو... سفره اي چيدم در خور مهمان.شمع بود و گل سرخ بود و دو خط دست نوشته.
شرمنده مهمانم،که شادی سر سفره ام کم آمد. برکت خدا به سفره تو! اين گناه عاشقيت من بود که قهر خدا در پی داشت و قحطی نعمت. چه بگويم؟ شاد باد روزگار تو که همين خشکيده لبخند گوشه لبانت, سهم سفره خالی منست از اين سال های بی برکت...

از تو مهربان تر کيست که دردهايم را با او در ميان بگذارم و زخمهاي دلم را پيشرويش بشمارم . از تو آيينه تر کيست که هزار توي روحم را به من نشان دهد بي آنکه سرزنشم کند مهربانم! مرا به خاطر همه نامه هايي که برايت ننوشتم... ببخش مرا به خاطر همه آوازهايي که براي تو نخواندم... ببخش مرا به خاطر پنهان کردن حرفهاي دلم که به تو نگفته ام... ببخش نازنینم! صدايم را ببخش ؛ لبهايم را ببخش ؛ اشکهايم را ببخش از تو راز نگهدار تر کيست؟؟؟ ؛ که سر گذشت دستهايم را برايش بنويسم و از فاصله ها گله کنم ؛ از تو آيينه تر کيست که قامت بر قامتش بايستم و احوال دلم را بپرسم ؟
.
.
.
وقتي که نيستي دل من پير مي شود
حتي هواي عشق زمينگير مي شود
پشت غرور کهنه اين شهر" بي غزل"
چشمي به جرم عشق تو زنجير مي شود
امشب به خــلوت دل بارانيــــم بيــا
فردا که استخاره کني دير مي شود...
.
.
.

برگ ریزونای پاییز کی چشم به رات نشسته؟!

یه وقتایی فکر میکنم قویم... این قدرتم هست که این روزها من را روی پا نگه می داره...اما اون لحظه ای که وا میدم به زمین و زمان و وا می مونم میون درماندگی و قدرت...میفهمم این انکار هست که من رو روی پا نگه داشته...این انکار هست که من رو این روزا دنبال خودش می کشونه
من جای خالی تورو...رفتن تورو هنوز باور نکردم...وقتی خوبم٬وقتی روی پاهام راه میرم٬ زمان هایی هست که یادم نیست تو نیستی...تو رفتی...انگار روی ذهن من بودنت همیشگی شده باشه...انگار که هنوزم قراره بهم جواب بدی
اما وای از اون لحظه ای که واقعیت یهو ٬‌دنگ٬ دنگ٬دنگ...صداش در میاد
اون وقتایی که یه خبر توجه‌م را جلب میکنه و میخوام لینکش را برات بفرستم...اون وقتی که گوشی را برمیدارم تا بهت زنگ بزم...اون وقتی که یهو یادم میاد یه روزی٬یه جایی باهم بودیم و وقتی هوس تکرارش به دلم میفته...اون وقتی که صبح٬ از اتاق میام بیرون و به عادت همیشه سرم را بر میگردونم تا پشت میز ببینمت.....اون وقتایی که تو باید اولین نفر باشی تا خبرهای خوب و بد زندگی من را بشنوی....ان وقتاست که دنگ...دنگ...دنگ....و تو نیستی
اخ! سخته وقتی همه٫ رسم های هرروزه٬ بین من و تو ... اسمش میشه ٬رسم قدیم٬...همه این کارها٬ حالا رسم قدیماست...ان وقتا که تو بودی
.
.
.

برگرد که باز مثل گذشته دلتنگی هایمان را پشت گوش بندازیم
دوستت دارم شب بخیر بهترینم
.
.
.

تنها برای تو می نویسم بی بی باران!



آدما همیشه با ارزش ترین هدیه ها رو به بهترین هاشون میدن این وبلاگ چیز با ارزشی نیست اما با همه سادگیش و با همه کمیش تقدیم میکنم به بهترین و عزیزترین آدمی که روی زمین هست تقدیم به کسی که ثانیه ثانیه به یادشم تقدیم به گلی که هرگز از دیدن و بوییدنش سیر نمی شم و تقدیم به مهربونی که همیشه با افتخار نامش رو صدا میزنم....تقدیم به دلنشین ترین "آوای زندگیم"با تمام وجودم دوست دارم...